تبليغاتX
کاش شب دیدن تو همیشه یلدا بود

کاش شب دیدن تو همیشه یلدا بود

به جز از عشق که اسباب سرافرازی بود........آزمودیم همه کار جهان بازی بود

25 آذر...تولدی عجیب!

من ، خود

به چشم خود،

بیست و پنج آذر دیدم که می روند...

چیزی شبیه باران

از مقابل چشمانم

لحظه های پوسیده شده ی تنهایی را

خط خطی میکند...

بیست و پنجمین آذر را،

در بیست و پنجمین روز،

به مهمانی تک نفره ی دلم خوانده ام...

امشب که تمام شد،

آذر من شعله می کشد تا خدا...

به چشم های من دروغ نگفته اند آذرها...

این بار،آذرم عاشوراییست

مثل گل حسین

که خون داد و خندید و ماند

قلب من شکوفاییست...

باشد که در آغوشش متولد شوم از ناف بهشت...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 23:42  توسط راضیه عدلو   | 

پادشاه دو جهان...

میوه ای سرخ میان آتش بود...

کربلا جهنم بود و جای او در بهشت مسلم...

می رقصید و مست و بی سر، از تمام کوچه پس کوچه های بهشت رد می شد.

نوش جانش شربت گوارای مردانگی...که مردترین ساقی تشنگان حقیقت بود.

پروردگارش،

تاج و سر پادشاهی را، با هم، بر اعلی تخت پادشاهی دو جهان بر تنش نهاد.

وچه خوش پادشاهی کرد!

آزادی و آزادگی را با مهری قرمز به دعوت هرکه می خواست که عاشق باشد زد...و چه معتبر مهری بود!

عاشق شدند آنان که قلبشان سرخ است و چون چشمه ای هر روز می جوشد برای عشق...

چیزی درون سینه ام مدام غل می خورد...

با دست راست بر سینه ی چپم مشت می کنم و مقابل بارگاه پادشاه دوجهانم زانو می زنم و سوگند می خورم که برایش خون دهم...

اگر خدا خواست از سر می دهم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:38  توسط راضیه عدلو   | 

مامان عالیه...

اشک چشمم کم از سدر و کافور نبود

که تنت

همچون گلبرگ های پرپرگل نرگس،

بر سنگی سرد،

تر می شد!

انگار که باز خوابیده ای و من...

من با خاکی مقدس نگاه پاک ات را می شویم!

مهربانیت بود که قلبم را بزرگ کرد

پس از تو چه کنم با این دنیای کوچک نامهربان؟

پس از تو چه کنم با یاد پلک های دیگر همیشه بسته ات!؟

و دست های دیگر همیشه دورت...

و بوسه های دیگر همیشه بر یادت!...

به همین زودی

خیلی دیر

گذشت!...

وقتی که می رفتی،

گوشم بر خاک و چشمم به دهان آسمان بود

خاک زمین و عرش خدا گفتند:

زندگی مهربانیت را فهمیده

ادامه ات خواهد داد!

این بار،

قلب و تنم با هم لرزید!

بی تو نه در این خانه و شهر،

که در گرداگرد این گنبد گرد غریبم!

تو باور مکن که مرده ای!

تو باور مکن که زنده ام!

 

*****************************

 

دلم را،

با هرچه بغض نترکیده هست

باد کرده اند!

شاید باید به بزرگی دنیا شود تا مجال ترکیدنش دهند!

شاید مادرم دلش پر بود

که گاهگاهی دستی به نشان خداحافظی برچهره ام می کشید!

باید نگاهم عادت می کرد به نبودنش...ندیدنش...

باید از دور نگاهم می کرد!!

دنیای بزرگ باید کوچک تر از این می شد

مثل دل من

تنگ...

تنها...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 3:21  توسط راضیه عدلو   | 

(۱):

حتی وقتی هیچ درختی مهمانی از برگ و گل و پرنده ندارد

شاخه ها

عریان و تنها می رقصند!

حتی وقتی هیچ آفتابی نباشد و

آفتابگردان ها به دنبال روزنه ای بر دامن آسمان چنگ می زنند

گل ها همه حرف برای گفتن دارند!

کدام معنا میان ماست که اینگونه برای بودنش زنده ایم؟

*****************************************************

(۲):

اشک

بی شرمانه می چکید بر صفحه ی مات دستانم!

به صلابت یک سکوت طولانی

لبخند می زنم بر نگاه اشک آلود!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 0:54  توسط راضیه عدلو   | 

دیوانه ام!

احساس میکنم دیوانه ام!

آنقدر که هر شب

دلم برای آدم های هر روز می سوزد!

محتاجم

به دعاهای پیر یک دیوانه

که دلش آینه ی تمام قد خداست!

حرفی میان حنجره ام هی حرف می زند

اما به گوشم نمی رسد!

آی

شادی مفرط کودکانه

کی به چشمانم باز خواهی گشت؟

محتاجم

به سرسبزی یک ذهن وسیع

تا که افکارم تا شب در همان جا بچرد!

محتاجم

به نمازی که میان جدل نیمشب و سایه ی صبح

به غزل میخوانم...

و خدا را با دست

به سر و صورت خود می مالم!

احساس می کنم دیوانه باشم

خنده دارد لابد!

که نگاهم می خندد

که صدایم می گرید!

محتاجم به گریه

آنقدر که تمام شب را

فکر کرده ام به کسی که متولد آذر است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:39  توسط راضیه عدلو   | 

خواب

همه خوابند

ولی از کوچه ی تنهایی من

یاد تو

پاورچین پاورچین

طبل بیداری احساس مرا میکوبد

و چه رسوا به شبانگاهی من می آیی!

*********************************************

میشود کفت:

حالا دیگر مطمئنم

به پرواز روح احساس از تن گل!

قلب هایی که خونمرده شده اند در تاریکی یخبندان سینه ها

حالا دیگر صدایی از پرواز پروانه ها نمیشنوند

تا به صداقتش رنگین شوند!

به ستاره ها گوش کنی میگویند

معصومیت کودکی امروز

تنها در پس پرده ی خواب آشکار است

میشود گفت:

حالا دیگر مطمئنم!

باید خوابید

تا صبح صادقی که شاید تا به حال  دروغ بوده باشد!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:48  توسط راضیه عدلو   | 

آسمانی ها...

و من

با دستهای خالی

تکه های باد جمع میکنم

تا که شاید

پر پروازی شود

برای سفر به شهر قاصدک های نازک خیالی

قاصدک هایی که در سرزمینشان

تنها باد حق عبور دارد

تنها نسیم حق نوازش

و شاید تنها ابر حق گریه!!!

می خواهم کمی سرگردانی را در آسمان احساس کنم...

می خواهم کمی سبکبال تر از قاصدک های خیالم باشم

می خواهم کمی فراتر از خود باشم

و اگر قسمت شد با ستاره ها بنشینم!

شنیده ام آسمانی ها مهربان تر از اهل زمین اند!!!

خدا کند راست بگویند

که مهربانی روزگارمان را دوست نمیدارم!

من فکر میکنم

باید

نیتی کرد (قربه الی الاحساس)

خالی از هرچه ناپاکیست

و به بالا نگریست

هرکه دوستم داشت

آن بالا

منتظر می ماند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:57  توسط راضیه عدلو   | 

پس از اندی...!!!

 یا مهر تو

مدد کن قلب مرا

رگ احساسم خشک است

ریشه در قعر دلم داری

تا نگاه گل و باران جوانه زن

رنگ بودنت ریشه می دواند در تمام عمر...

عشق و حسرت می دود به دنبالش!

من

بی تو و احساست

رنگ تاریک دیروزم!

***      ***         ***          ***         ***        ***

وقتیکه ماه

در بستر آسمان آرمیده بود

وقتیکه عشق

دل از تمامی دنیا بریده بود

من پیش خود با خدایم قدم زدم

او بود که مرا در آغوش خود کشیده بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 5:0  توسط راضیه عدلو   | 

بالا...

پر میگیری به آسمان

به سادگی

اوج میگیری تا گرمای خورشید و مهربانی ستاره...

اینجا...این پایین

میان ازدحام خاک و سنگ و آب

سکوتی دبش بال و پرم را شکسته است!

خود را به باد میکوبم تا با تو پر بگیرم و

نمانم میان سفره ی عشق خواران!

اما باد

شیشه ی پنجره ی خیالم را شکسته است!

تنم را میخراشد و میخروشد در چشمانم اشک

من انتهای پاییزم و ابتدای پرواز

تنها نگاهم را بر بالهایت سوار کنی اگر

به تنم باز نخواهد گشت احساس

که هوای آن بالا به دلم خوش نشسته است!

 

باز هم تولد وبلاگم رو یادم رفت!...نیمه خرداد گذشت و...

تک ستاره حالا دیگه ۳ساله شده!...اما اون شور و شوق اولش رو نداره!

شاید حکایت تولد و زندگی ما آدما باشه...سالهای اول زندگی فکر میکنیم قراره خیلی کارا بکنیم...اما بعد میفهمیم که کم پیش میاد کاری ارزش انجام دادن رو داشته باشه!

این شعری که نوشتم رو یک بار خودم خوندم...برعکس همیشه!...شاید دیگه حوصله شو ندارم!...شایدم یه مدت دیگه درست شه...ولی...

دوست دارم یه روز دوباره بشینم و نوشته هامو ورق بزنم و کاستی هاشو برطرف کنم...یا چیزای جدید بنویسم و حداقل تنهای تنها خودم از خوندنشون احساس امنیت و آرامش کنم...

مفصل تر از این حرفها توی ذهنم مدتهاست میچرخه...و تنها جملاتی که تونستم بعد از مدتها با رضایت بنویسم این بود که:

دنیا زشت است و کثیف

اما

پروردگاری دارد

 قشنگ و پاک

شاید همین باشد توجیه زندگی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:1  توسط راضیه عدلو   | 

هفت عشق...

بر كوزه مي نويسم عشق

و مقابل آيينه ميگذارم

تا روشنايي زندگي بتابد از چشم عاشق...

عشق،

 در آيينه،

ميان سفره ي سرسبز بهار،

مي تراود چون نور...

آيينه ي سفره ي هفت عشق من

زندگي را به تماشاي چشمان معشوقم مي خواند

 (خدا و آيينه و گل و

             باران و ستاره و دريا و

                                              تو ...)

هفت عشق ميان قلبم و هشت بهشت به زير پايم،

                                  بهار را به تو تعبير مي كنند...

به اولين عشق سوگند

                             كه تو را مي بينم...

بخند...

خنده ات عشق است...

هرگاه باران غمت را شست،

 ستاره چشمك زد و دريا بوسه بر پايت كاشت...

ياد من افتادي،

تنها بخند...

خاطره ها سبز اند...

بلند بخند سبز انديش دوست داشتني...

من و اشك هايم ميان صداي تو مي خنديم...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:18  توسط راضیه عدلو   |